مي داني كه تاريكي تا انتهاي جهان تاريكي است ….
و بي شك
شبي مرغي شب آهنگ پر بر پيشاني خانه ي همه ي
همه ها خواهد ريخت واين شب ازشب هاي دنيا بيرون نيست .
عجيب است ، مگر نمي داني كه در صدا زدن ،
هم آمدن است و هم شكستن
اگر آهسته از بال اين دره ي برهنه ، پا بر پنجه ي شقايق ها
به گذاري مي بيني كه :
همه چكاوك ها با دو چشم بسته مي خوانند ،
پس بي جهت به هر شب تاريك شك مكن.
گاه با پلك بسته هم مي توان از پل به چشمه رسيد
نه هنوز حرف هايم تمام نشده …. مي دانم
مي دانم شب است
اما همه كس از شب بدي نه خواهد ديد .
باور نداري كه باد بالاخره از پنجره مي آيد
و يك پستچي پير و فرتوت ، كه براي تو و خيلي ها نا آشناست
چه دست مايه هاي شيريني در كيف كهنه اش دارد ،
شايد تجربه نكرده باشي


