![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب حسی مرا تا بی نهایت برد.
از آیینه ی زمان گذراند و سرگردان رها کرد میان جاده ی سکوت.
بی تاب بودم و حیران،
بی قرار دست به برکه ای بردم زلال ،
تا مشتی محبت بر گیرم،
شاید از شفافی آب آرام گیرم،
اما بی قرارتر شدم،
یک حس لطیفی در خود احساس کردم ،
زندگی را بیش از قبل دوست دارم،
به خواندن عشق می ورزم به خواندن نوشته های غریبه.
غریبه ای که آشناست و
کلامش پر از صداقت و صمیمیت است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()





تقدیم می کنیم امیدواریم 
